با سلام به دوستان عزیز و خواننده های این وبلاگ . بالاخره مستقل شدم . از
این پس به آدرس http://www.TeeVaa.ir مراجعه کنید . دوستانی که لینک
این بنده رو در وبلاگهاشون دادن لطفا آدرس رو عوض کنن .
منتظر دیدار شما هستیم .
با سپاس فراوان از سرویس دهنده پرشین بلاگ که این سالها من و تحمل کرد.
هر روز از پنجره اطاقم به بیرون نیم نگاهی می اندازم . به آدمها ، به ماشینها وگاهی هم به عکس خودم که در شیشه ی پنجره اتاقم می افتد نگاه میکنم .
انگار منتظر کسی هستم که از راه بیاید و مرا صدا بزند . ولی هر چی بیشتر نگاه میکنم کمتر کسی را میبینم که به من نگاه کند . همه درگیرند و میخواهند زودتر کارشان تمام شود . شاید حواسشان نیست و شاید هم حواس من نیست . شاید انتظار بی جا دارم . و شاید هم روزی برسد که دیگر انتظار نکشم .

خنده هایم ، گریه هایم ، شادیها و غصه هایم زودگذر شده . میلرزم از این سرمایی که در وجودم افتاده و به دنبال کمی نور خورشید هستم . کمی گرما و کمی آرامش .
پنجره ام باز است ، باز است تا باز هم منتظر قاصدکی باشم که از تو برایم خبر بیاورد
پ.ن: به زودی این وبلاگ تعطیل میشود و به سایت تیوا.آی آر خواهیم رفت . ادامه این وبلاگ به صورت مستقل . خیلی زود
می نویسم ، از کارهای خوب و بدی که انجام دادم . از کارهایی که برای دیگران کردم و نکردم . از مشکلاتی که دارم و داشتم . از شادیهایی که با دیگران و گاهی زیاد با خودم تقسیم کردم . از دوستانی که پیدا کردم و یا مرا پیدا کردند . از دیوار دلم که همچنان کوتاه است و هنوز هم دیگران می آیند و سرکی میکشند و می روند . ولی دیگه

اگه تو این چند وقت عوض شدم و خواهم شد ناراحت نشیا . میخوام با همه مثل خودشون رفتار کنم . بسه دیگه . همینجا استاپ میکنم . یه دیوار بتونی هم کشیدم که دیگه هر کی نخواد بیاد یه سرکی بکشه .
پ.ن: اگه از لیست دوستانم حذفت کردم دلیل خاص خودش و داره . اگه هم اکسپت نمیکنم بازم دلیل خودش و داره
پ.ن: ... ننویسم بهتره
مینویسم به مناسبت سالگرد بیست و نهمین سالگرد تولدم . بیست و نه سال گذشت و من الان اینجام . بیست و نه سال همین موقع ها بود که من بدنیا اومدم . از اون موقع سالیان زیادی میگذره . اتفاقای خوب و بدی تو این سالها برام افتاد . بعضی اوقات تنها بودم و جلو رفتم و بعضی اوقات هم نه . ولی یه نفر بود که همیشه پیشم بود و باهام بود و هر جا که مشکلی برام پیش میومد یا بهم کمک میکرد یا کمک نمیکرد تا خودم انجامش بدم . آره ، خدا رو میگم . فکر کنم تنها کسی هست که تو تنهاییام کنارم بود یا اینکه هر وقت شاد بودم پیشم بود . همیشه پیشم بود . همیشه دوسش دارم و از اینکه پیشمه شکر گذارم .

چند سالی بود که تولدم و تهران نبودم و یا با دوستان تو خونه دانشجویی خودمون بودیم یا تنها بودم . امساال ولی تهران بودم ولی ای کاش باز هم اونجا بودم . به دور از همه چیز همه کس . فقط این و میدونم که باید این راه شاید طولانی و یا شایدم کوتاه و خودم ادامه بدم . با این بلاگ زیاد حرف زدم ، این وبلاگ هم خیلی از حرفای من و گوش داده . امیدوارم همیشه یکی از یارای خوبم باشه .
پ.ن: خدایا هزار مرتبه شکرت
پ.ن: هیچی برای گفتن ندارم ...
حریم شخصی یا همون حریم خصوصی افراد که بهش privacy policy هم میگن منطقه ای از زندگی افراد است که افرادی دیگر مشتاق به ورود در آن هستند . البته معنی دقیقش اینه : حریم خصوصی را حق بر محرمانگی و پنهان ساختن برخی امور، حق بر تنها ماندن، توانایی ایجاد محدودیت برای افراد در دسترسی به انسان، کنترل بر اطلاعات شخصی و حفظ کرامت تعریف میکنند.
من کاری به معنی دقیقش ندارم بلکه به معنی که امروزه و در جامعه ما و دیگر جوامع هست کار دارم و میخوام بنویسم .

من دارم زندگیم و میکنم و شاید هم دوست نداشته باشم کسی از مسائل خصوصی من خبر دار بشه ولی افرادی هستند که با ادعای شعور و فهم بالا و با ادعای تحصیلات بالا ( خودم و نمیگما چون من همون مدیریت صنعتی و دارم به زور میگیرم ) خیلی راحت تر از اینکه فکرش و بکنی پا در حریم خصوصی تو میذارن و علاوه بر این اظهاراتی هم میکنند تا کارشون رو کامل کنند . البته یه جورایی میشه این کار و فضولی هم تلقی کرد . هم فضولی هم دخالت در امور شخصی یک فرد .
آره دوست عزیز هر کسی تو زندگیش یه حریمی داره که دوست نداره تو واردش بشی . دوست نداره در امور زندگیش دخالت کنی و دوست نداره به جاش تصمیم بگیری . من از این مطالب تو بلاگم زیاد نوشتم ولی لازم بود برای روشن شدن مرز من با بعضی افراد این مطلب رو بنویسم .
پ.ن: ببخشید که گزارشی از بازاچه نگذاشتم ، دوستان عزیز میتونن به آدرس فیس بوک موسسه خیریه پیام امید برن و گزارش تصویری رو ببینن:
http://www.facebook.com/payamomid.charity
پ.ن: من تا حالا انقدر زیاد ادعا نداشتم . من همون کاوه ی ساده هستم با همون ...
پ.ن: مطمئن باش با خود خود توام
پ.ن: از دوستانم عذرخواهی میکنم از بیمارستان تازه اومدم و میخواستم بهتر بنویسم که نشد .
به عشقت راه دریا رو بازم وارونه برگشتم

میخواهم تنها باشم . تنهای تنها . من باشم و خدای خودم . همین
سال جدید ، سال ببر ، سال ٨٩ شروع شد . قول داده بودم که تو سال جدید و اول فروردین ٨٩ اولین پست تیوا رو بنویسم تا تیوا چهارمین عید رو به شما تبریک بگه .
سال ٨٩ شروع شد با یه شروع بارونی اونم بارون بهاری . و چقدر زیبا
آهنگ بلاگ رو موقتا عوض کردم که میتونید با کیفیت خوبش رو از آدرس زیر بگیرید:
http://teevaa.ir/music/tonazdiki.mp3

تو هم درگیر تشویشی مثه حالی که من دارم ، برای دیدنت امشب تمام سال بیدارم
پ.ن : سال نو شد واقعا ؟ آدما چی اونا هم نو میشن ؟
پ.ن : خوش بگذرونید حسابی
آخرین پست بلاگ تیوا در سال ٨٨ . آخرین کارهایی که کردم و آخرینهای سالی که گذشت .
پنجره اتاقم را باز هم تمیز کردم ، یادت می آید یک بار گفتم ماست میوه میخورم و نگاهی به کوچه دلم می اندازم ؟! مطمئنم یادت هست و خواندی . دیشب باز هم شیشه های نشکنش را پاک کردم و همان پنجره ای که تو دوست داشتی را تمیز تمیز کردم و چند دقیقه ای باز گذاشتم . باز هم نسیم میوزید و خیابان دلم خالی از حضور تو بود . نمیدانم در چهارراه زندگیم که برای آخرین بار با تو قرار گذاشتم باز هم میتوانم قرار بگذارم یا اینکه نسیم بوزد و خبری از تو برایم نیاورد .

سهراب ، گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی ...
گفتی جور دیگر باید دید ! دیدم ولی ...
گفتی زیر باران باید رفت ! رفتم ، ولی اون نه چشمهای خیس و شسته ام را و نه نگاه دیگرم را هیچکدام ندید ، فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده

پ.ن: فقط ۶ روز تا پایان سال ٨٨ مانده
پ.ن: هشتمین بازارچه خیریه پیام امید ، اردیبهشت ٨٩